نامه ای برای دوستی که می شناسیمش
هیچ چیز به این اندازه جانم را به آتش نمی کشد که حرفهایم غریبانه تر از خودم در فضای گوشهایت چرخ می خورند. از خودم، از تمام حرفهایم، از نوشته های بی سرو تهم، از شعرهای وزن دار کلیشه ام ، از نگاههای اشک آلودم خسته شده ام. دنیا را به خاموشی و چشم هایم را به خواب و قلبم را به سردی، هر بار که نمی شنوی، هل میدهم تا شاید در خودم بمیرم ولی چیزی، دستی بر سرم می کشد، چیزی شبیه امید هرچند عجیب است.
با خودم می گویم کجا و چرا در صمیمانه ترین حرفهایم به استعاره های کهنه ای می رسم که سالهاست با تاریخ مرده اند. با خود می اندیشم کی و چگونه شد که نغز حرفهای آبدارم، مرداب گفته های تکراری اشعاری شد که فریادم را در خود می شکند.
سرم گیج می رود از تازیانه ی پوسیده ای که بر تنم می خورد، چشم هایم به سیاهی گراییده است از انشاء شعرهایی که حس مرا می کشند، از نمایاندن تصویری که گویی برایم مرده است.
جانم، نه برای اینکه تو گفته ای،نه، برای اینکه خودم فهمیدم که چقدر بی دریغ احساسم را در قالب غزلهایی و یا نوشته هایی از خودم تارخ مصرف گذشته تر بیان می کردم، هماره از درد می کوبد.
مرا ببخش که فریادم آسان مرد. مردن همیشه بد نیست گاهی سرآغاز زندگی ای دوباره است و این مردن من برای شروعی تازه، تولدی نوتر و گرایشی جدیدتر است. تنها، دستهایم، دستهای تو را می طلبد و اگر رهایشان کنی، این مردن برای همیشه، مردن است.
تو
دین گمنامی هستی
که دستان شناخت
آلوده ات نکرده است.
